تو ونک داشتم میرفتم که یه مامور صدام کرد : خانوم بیا برو پیش مینی بوس !
رفتم پیش مینی بوس یه خانوم مامور ایستاده بود گفتم : گفتن بیام اینجا پیش شما گفت واسه چی ؟ گفتم نمیدونم اون آقا گفتن! گفت : خیلی خوب برو تو مینی بوس باید ظاهرتو مناسب کنیم!
یه مانتوی گشاد تا زیر زانو داشتم ، شلوار مشکی تا مچ پا ، موهام تو بود ، آرایش هم نداشتم فقط جوراب پام نبود
رفتم در کشویی مینی بوس رو باز کردم یه خانوم پلیس با دو تا دختر تو بودن یکی از دخترا داشت مقنعه شو درست میکرد اون یکی هم داشت آرایششو پاک میکرد
گفتم : گفتن بیام پیش شما ! گفت نمیخواد برو فقط مناسب تر بیا بیرون
گفتم : یعنی چی ؟!
گفت : شلوار بلند بپوش
گفتم : بلند تر از این ؟!!!!
گفت : جوراب پات کن
وقتی از کنار ماشین پلیس راه افتادم تقریبا همه نگام میکردن ، یه عده میگفتن این که مشکلی نداره ! بعضی ها هم میگفتن حقشونه باید ببرن آدمشون کنن ...
پی نوشت : تا جائی که من شنیده بودم میگفتن دست و پا از مچ به پائین نیازی به پوشش ندارن ، حالا کی این تبصره ی جدید به پوشش اضافه شده رو نمیدونم !!!
اینم ببینید مربوط میشه به عکس زیر
.jpg)
هر بلایی سر قالب این وبلاگ می آرم خراب میشه
چی کارش کنم ؟!!!!!
یک رنگ بودن دیگه فایده نداره باید رنگین کمان شیم ...

دیدید گفتم گربه ها هم دیگه رنگ عوض میکنن چه برسه به ما!!!!!!!!!
اصلا تحمل اینکه دیگران ضعف هامو بگن ندارم و تازه وقتی هم که میگن با اینکه خیلی از مواقع میدونم درسته ولی ازشون دفاع میکنم !!!
خیلی وقته سعی میکنم آدمه بی خیالی به نظر برسم ! ولی چند روز واقعا سعی کردم بیخیال باشم نشد شاید تظاهرش راحت تر بود ...
اون کارتونه که اون تپله هی توش میگفت من میدونستم ! اسمش چی بود ؟!!!
هیچ چیزی برام کسالت آور تر از اقتصاد نیست ...
دوستان خوبی داشتم که خیلی خیلی ازشون دور شدم با اینکه دوست دارم دوباره مثل قبل باهاشون ارتباط برقرار کنم و از بودن در کنارشون لذت ببرم ولی به هیچ عنوان فرصت پیدا نمیکنم ...
قالی بافی ، گل سازی ، دوره های مختلف کامپیوتر ، زبان ، نقاشی ، شنا و ... کارهایی هستن که من همشون رو نصفه نیمه انجام دادم در مجموع میتونم بگم خیلی کارها کردم ولی خودم خوب میدونم تو هیچ کدوم موفق نبودم شاید یکی از دلایلش تنبلی باشه ، دوست دارم از یه جائی شروع کنم و همهی کارای نیمه تموم رو به یه جائی برسونم ولی میترسم دیر شده باشه ...
چند شبه همش کابوس میبینم ، میترسم بخوابم ...
آه ، ای تیر ای تیر دلدوز
باز در زخم جانی نشستی
آه ، ای خار ای خار جانسوز
باز در دیدگانم شکستی
.ای ، ای گرگ ای گرگ وحشی
چنگ و دندان به جانم فشردی
این جگرگاه بود ، آن جگر بود
این که بشکافتی ، آن که خوردی
آتش ای آتش ای شعله ی مرگ
سوختی ، سوختی پیکرم را
مشت خکستری ماند از من
سوختی باز خکسترم را
ای توانسوز ، درد روانکاه
رفت جانم ، ز جانم چه خواهی ؟
ناله ام مرد در ناتوانی
از تن ناتوانم چه خواهی ؟
غیرت و رشک او آتشم زد
جان پر مهر من کینو جو شد
آرزویش به دل مرد و زین پس
مرگ او در دلم آرزو شد
دیده ی دیده بر دیگرانش
سرد و خاموش و بی نور ، خوشتر
لعل خندیده بر دمشنانش
بسته در تنگی ی گور ، خوشتر
شاعر : سیمین بهبهانی
بوسه های باران
ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران
ایینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
بازا که در هوایت خاموشی جنونم
فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران
ای جویبار جاری ! زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران
گفتی : به روزگاران مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران
بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران
وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران
شاعر : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
میگن زیر بارون هر آرزویی کنی برآورده میشه ، دیشب هر چی فکر کردم نمیدونستم چی از همه مهمتره آخرشم هیچ آرزویی نکردم !
میخوام یه مدت بیخیال تر از قبل باشم ، پس بیشتر از قبل باید بگم مهم نیست ...
دیروز وقتی به خاطر کار نتونستم برم امتحان بدم خیلی ناراحت شدم آخه تمام پنجشنبه و جمعه درس خونده بودم ولی نشد ، خب باید بگم مهم نیست ...
دیروز داشتم از دانشگاه برمیگشتم که یه ماشین گشت اون طرف خیابون ایستاد و مامور داد زد خانوم وایسا کارت دارم ! منم فرار و برقرار ترجیح دادم و فلنگ رو بستم . پلیسی که باید باعث آرامش ما باشه شده مایه ی آزارمون . البته من با حجاب مشکلی ندارم ولی اصولا با هر کاری که از روی اجبار باشه نمیتونم کنار بیام ...
خیلی دوست دارم برم نمایشگاه ولی راستش خوردم به پیسی و اصلا پول ندارم ، گشتن خالی هم که فایده ای نداره ...
بعضی وفتا زندگی بدون تلفن همراه ، همراه و همه ی چیزایی که تو این مایه ها هستن قابل تحمل تر میشه
...جدیدا جوانان غیورمون خودشون پرت میکنن زیر مترو و از شر زندگی شیرین خلاص میشن ولی به نظرم این تاکسی های هوائی واسه خودکشی بیشتر فاز میدن
...پسر حاجی رو به خاطر پوشیدن بلوز آسیتن کوتاه گرفتن و ماشینشو خوابوندن ! از شنیدن این خبر کلی خوشحال شدم و به ریش حاجی خندیدم
...فعلا دارم شدیدا زیر بار مشکلات له میشم و به همین خاطر حوصله ی موضوعات عشقولانه رو ندارم
.........دیروز تو اخبار گفتن سیبیل هیتلر به خاطر مد بودن این مدل سیبیل نبوده و به خاطر زخم روی لبش بوده ، اینم داشته باشین که اگر اون دنیا پرسیدن بی جواب نمونین !
شهر واژگون
حكايتی است عجيب
شده با سرنوشت شهر عجين
مردگان را جان می بخشند
زندگان را جان می گيرند
گدايان را كاخ می دهند
سزاواران را بر كوخ می نهند
جوانان را پير می كنند
پيران را رخت جوانی می دهند
در ره خدا انفاق نمی كنند
خلايق به ره نفاق می كشند
اشک ريختن را عارفانه می دانند
خنديدن را گناهی كافرانه می خوانند
همه چيز اين شهر وارونه است
گويی بی خردی اينجا جاودانه است
كليد معما به دست شراب هزار ساله است
هیوا آسوده
اولا قصدم از نوشتن اون شعر نفرین کسی نبود فقط و فقط چون زیاد گوش میکنمش نوشتم همین ! در ثانی مگه کسی منو با شرایطی که دارم درک کرد که منم این کارو بکنم
!بر من ببخشای ای عشق
من، ديگر دلی به سينه ندارم
ديگر به سينه
من
جز مشتواری خونآلود
که میتپد به کينه ندارم
(اسماعيل خويی)
خوردن چند تا آرامش بخش ، قدم زدن تو خیابونا و گوش کردن به آهنگای عهد دقیانوس با چشمای بسته این روزها کارم شده ...
شبا که میرم خونه میبینم خانوما شدیدا به راه راست هدایت میشن ! انگار قراره دست جمعی بریم بهشت ...
دلم میخواد چند روز تنهای تنها باشم ! دلم میخواد از همهی دنیا بی خبر باشم ! دلم یه جائی میخواد مثل اون جائی که پرین توش زندگی میکرد ...
چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم
ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم
ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره
در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم
مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر
گریه دریاچه ها را تا به دامانت نبینم
کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم
شاعر : هومن ذکایی
الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرش
بیای ببینی که همه حلقه زدن دور و برش
الهی که مریض بشه پیغام بده که زود بیا
وقتی که اونجا برسی،بسته شده چشم ترش
الهی که روز وصال طوفان شه از سمت شمال
هیچی از اون روز نمونه به جز گلای پرپرش
عمرت الهی کم نشه اما پر از غصه باشه
زجرایی که به من دادی خوب بکشی تا آخرش
الهی که یه روز خوش از تو گلوت پایین نره
رسوای عالمت کنن اون چشاش در به درش
قسم میخوردی با منی قسم میخوردی به خدا
خدا الهی بزنه تو کمرت،تو کمرش
من اهل نفرین نبودم چه برسه که تو باشی
بیاد الهی خبرت،بیاد الهی خبرش
یکی،دوتا،سه تا که نیست،ازخیالاش بی خبرم
هر چیزو که نمیشه گفت،پس میکنم مختصرش
هرچی بدی کردی به من الهی اون با تو کنه
ببینی دیگری به جات رفته شده همسفرش
تویی که عاشقم بودی بری سراغ دیگری؟
واسه خدا فکر میکنم،مشکله قدری باورش
میخوام بدونم قد من عاشقته دوست داره؟
اینکه رها کردی منو می ارزه به درد سرش؟
ما چه نکردیم واسه تو؟کم به آب و آتیش زدیم؟
ای بیوفا رفتی کجا سراغ از ما بهترش؟
نامه رو به تو نمیدم،میفرستمش واسه خدا
تا ببینه چقدر بده بنده از بد بدترش
مریم حیدرزاده