تبليغاتX
آلاچيــــق
تولدمه...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط هانیه  | 

 

دیگه خودمو نمیشناسم کارایی میکنم که عجیبن من اونی نیستم که این همه سال بودم بعضی وقتا از خودم متنفر میشم عمو اروند امروز کتابی رو که گفتید میخرم واقعا ممنونم از لطفتون .

 

ناآشنا

باز هم قلبي به پايم اوفتاد

باز هم چشمي به رويم خيره شد

باز هم در گيرودار يك نبرد

عشق من بر قلب سردي چيره شد

 

باز هم از چشمه لب هاي من

تشنه ئي سيراب شد, سيراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهروي در خواب شد, در خواب شد

 

بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز

خود نمي دانم چه مي جويم در او

عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

 

او شراب بوسه مي خواهد ز من

من چه گويم قلب پر اميد را

او بفكر لذت و غافل كه من

طالبم آن لذت جاويد را

 

من صفاي عشق مي خواهم از او

تا فدا سازم وجود خويش را

او تني مي خواهد از من آتشين

تا بسوزاند در او تشويش را

 

او بمن مي گويد اي آغوش گرم

مست نازم كن, كه من ديوانه ام

من باو مي گويم اي ناآشنا

بگذر از من, من ترا بيگانه ام

 

آه از اين دل, آه از اين جام اميد

عاقبت بشكست و كس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بيگانه اي

اي دريغا, كس بآوازش نخواند

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط هانیه  |